مؤلف مجهول
306
تذكرهء بغراخانى ( تذكره مشايخ اويسيه ) ( فارسي )
شيخ از احوال او نپرسيده بود ، پيش شيخ آمد و سلام كرد و گفت : اى شيخ بزرگوار ! اين چه حال است كه مدت چهل سال است كه خدمت هيزمكشى تو مىكنم بىمنت « 1 » ، به اميد اينكه « 2 » نظرى از تو يابم . يك روز رحم تو بر من نيامد ، و به گوشهء چشم مبارك خود بهسوى من نگاه نكردى ، و نپرسيدى كه سگ كيستى ، و حال تو چيست ؟ شيخ گفت : اى درويش ! نيك مىگويى كه حق جانب تست . امشب با ما باش تا حاجت ترا برآريم . مريد در ملازمت شيخ بود تا آنكه شب درآمد . حضرت نماز خفتن « 3 » گذارد ، بعد از آن « 4 » درويش را طلب نمود كه : اى فلانى « 5 » ! بيا تا زمانى با تو سير كنيم . درويش گفت : خوش باشد ! شيخ عصا به دست گرفت و به جانبى رو نهاد . شيخ پيش شد و درويش در عقب شيخ ، مىرفتند « 6 » اتفاقا گذر شيخ به گورستانى افتاد ، ديد كه شخصى از گور بيرون آمد و به شيخ « 7 » سلام كرد . شيخ جواب سلام نداد و بگذشت . مريد در تعجب شد و گفت : عجب است كه شيخ جواب سلام اين فقير به عليك نكرد با وجود اين شخص « 8 » در عالم روحانيت است . درين انديشه بود كه شيخ از سير باز گشت . تقاضايى در دل او افتاد ، كه اين قصه از شيخ پرسد . آخر بىطاقت شد و زبان گستاخى دراز كرد و پرسيد كه : اى بزرگوار ! سبب چه بود كه صاحب آن گور « 9 » با وجود عجز و احتياج بر تو سلام كرد ، به اميد اينكه « 10 » جواب دهى و از احوال پرسى ، جوابش ندادى و محروم گردانيدى ؟ شيخ گفت : اى بىدولت ! اين مقدار چيزى را كه جزيى بيش نيست نتوانى پوشيدن و پنهان داشتن ، برتر ازين امور را چگونه اخفا كنى ؟ از همين جهت از نظر من دور افتاده ( اى ) كه استحقاق « 11 » تربيت ندارى ، و باطن تو محل مشاهدهء امور غيبيه نيست ، و گله از ما مىكنى ! برو و در همان خدمت كه بودى باش و نتيجه در آخرت طلب كن ! اين بگفت و رخصتش داد و به خلوت خود درون رفت . القصه هفت سال و پنج ماه قطب بود . و هزار مريد پروريد . و بيست خليفه بر پاى كرد و هفت كس را به مرتبهء قطبيت رسانيد . و جميع ملك و ملكوت را در زير نگين ولايت و قطبيت مسخر داشت . و از « 12 » اعلاى عليين تا اسفل سافلين در تحت تصرف « 13 » او بود . و تربيت از روح مقدس حضرت شعيب پيغامبر عليه السلام يافته بود « 14 » . و بر قلب آن حضرت « 15 » نيز بود .
--> ( 1 ) - ب : هيزمكشى تو بىمنت بكنم ( 2 ) - ب : آنكه ( 3 ) - ب : نماز بامداد ( 4 ) - ب : - آن ( 5 ) - ب : فلان ( 6 ) - ب : مىرفت ( 7 ) - ب : و شيخ را ( 8 ) - ب ، ت : - اين شخص ( 9 ) - ب : + را ( 10 ) - ب ، ت : آنكه ( 11 ) - ب : استحاق ( 12 ) - ب : - از ( 13 ) - ب : در تحت و تصرف ( 14 ) - ب : پيغامبر يافته بود عليه السلام ، ت : - عليه السلام ( 15 ) - ب ، ت : + عليه السلام